خرید بک لینک
پاسخ مرد به نامه همسرش قسمت دوم گفتم اره. عین بچه ها خم شدی به سرعت بازشون کردی و هی تکرار میکردی وای من اصلا ازت توقع نداشتم.با باز کردن پیراهن یهو وا رفتی و گفتی ممنونقشنگه. فهمیدم خوشت نیومده گفتم نپسندیدیش؟گفتی اخه من که یقه باز نمیپوشم! گفتم: خب بپوش مگه چه اشکالی داره؟ بجاش پوزخند تلخی زدی که وجودم یخ زد و به یک تشکر اکتفا کردی. هنوز امید داشتم خوشحالت کنم. گفتم این یکی هم وا کن. بازشون کردی و باز یخ تر از قبل گفتی: من که لوازم آرایشی های عروسیمو هنوز داشتم چرا خودتو تو خرج انداختی؟! این همه اصرافه رامین! بچه خیلی بغلم نق میزد... نمیدونم از کی ولی صداش برام سرسام اور بود. دادم دستت گفتم فک کنم تو رو میخواد. شام چی داریم؟!!!!از این مثالها تو زندگی پانزده سالمون زیاده...! حتما خودت هم نمونه هاش رو به خاطر میاری...! تو در این سالها از حق نگذریم زن خوب و بساز و خانه داری بودی...! و من همیشه و همه جا هم گفتم. مادرم هم هرجا نشست از خوبیها و فداکاریهای تو گفت...! ولی واقعا بی انصافی...! بی انصافی که گناه پسر رو به پای مادر مینویسی...! مادر من روحشم از خطای من خبر نداره. اون بارها در این چند سال بهم تشر میزد هواتو داشته باشم. میگفت ناهید زن بساز و دلسوزیه. لنگش تو دنیا نیست. میدونم الان از ًنظر تو قیافم به این صحبتها نمیخوره ولی تو که اینقدر خوبی کردی و اینقدر به مادرم رسیدگی کردی چ

برچسب: نویسنده: سپیده رضوانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 1:42

پاسخ مرد به نامه همسرش قسمت آخر پاسخ مرد به نامه همسرش قسمت آخرجای ش*و*ر*ت های پاره و پوره لباس خوابهای زیبا به تن کنه و یادش باشه مهمترین غذای هر مرد روح و میل سرکششه...!تو به فکر اتوی لباسهای من بودی. تو به فکر غداهای مورد علاقم بودی ولی به فکر میل سرکوب شدم نبودی. حتی لحظه ای نخواستی خودتو جای منی بزاری که از صبح تا شب هزار تا هرزه رو تو خیابون میبینم و چشمام پر از نیاز و خواهش میشه! هه...!! ازم گلایه میکنی که چرا تو هال میخوابم؟؟؟ خوب معلومه...!! چون هروقت کنارت خوابیدم بهم تشر زدی الان وقتش نیس... بچه ها بیدار میشن...!! ای لعنت به این بچه ها که زندگیمونو به لجن کشیدند!و حالا همه چی رو حتی اخلاق شون هم افتاده گردن من! میخوای بهت بگم از کی اولین خیانت و مرتکب شدم؟ از بیست و پنج ساعت قبل!!! اره میدونم باور نمیکنی ولی قسم به اون حجی که قرار بود بریم خیانت من بیست و پنج ساعت پیش بود! چون تنم داغ داغ بود. کلی اب یخ خوردم حالم بهتر شه نشد. بخاطر دیدن یکی از همون هرزه ها... ولی از اونجا که خدا خیلی دوستم داره سریع رسوام کرد تا غلط اضافه نکنم...! ميدونم كه اشتباه كردم، تا همونطور که تو این پونزده سال پاک موندم پاک بمونم. ولی الان تصمیمم رو گرفتم. میخوام طلاقت بدم. چون تو احساس آزادی میکنی! از زندانی که خودت واسه خودت ساخته بودی ازاد شدی...!! دوست داشتم ازادیت رو با هم جشن بگیریم ولی ا

برچسب: نویسنده: سپیده رضوانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 1:42

مَــرا ببـــوس بگـــذار پاییــــز سَردَرگم شــود که عشــــق از او آغـــاز شــــد یا از بوســـه های تـُــو پی نوشت: مرسی که همیشه حواست بهم هست... ببخشید که بعضی وقتا بدخلق میشم... 

برچسب: نویسنده: سپیده رضوانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 1:42

امیدوارکننده... آدمهایی که وسط مهمانی یک دفعه روی یک نفر زوم میکنند، شکارش میکنند و میگویند: "فلانی، چاق شدی" دقیقا دنبال چه هستند؟ آنها با اعلام بلند این جملهی خبری میخواهند به چه برسند؟توقع دارند چاق صید شده، به خاک بیفتد و بگوید "بله سرورم همین طور است، مرا عفو کنید"؟یا با گفتن این جمله سعی دارند به او درس زندگی بدهند؟ مثلا فکر میکنند چاق صید شده به محض تمام شدن جمله، گرمکن بر تن میدود توی جاده تندرستی و کلاغ پر سوار تاکسی میشود و سبزیجات آبپزش را در حین شنای سوئدی میخورد و دیگر موقع انجام امور بانکی توی شعبه هم طناب میزند و دیگر چکهایش را نمیخواباند بلکه به آنها تمرین دراز نشست میدهد؟جالب اینجاست که گوینده همیشه این جمله را با نفس حبس شده در سینه ادا میکند و سعی دارد تا دقایقی برجستگی شکمش را مخفی کند.یعنی فلانی، فقط تو چاقی، من خوبم. یاد بگیر. جملهی "فلانی، چاق شدی" درست مثل این است که وسط مهمانی زل بزنی توی صورت کسی و بگویی "فلانی، زشت شدی" یا "فلانی، بو میدی" پرسش اصلی این است که آیا این دوستان فکر میکنند طرف پیش از این به چاقی خود پی نبرده؟خودش را توی آینه ندیده؟دچار افسردگی پس از ملاقات با چربیهای اضافه نشده؟برای رهایی از چاقی برنامه نریخته؟با خودش قرار "رژیم و ورزش از شنبه" نگذاشته؟یا شاید هم این دوستان خود را در نقش کریستف کلمب و کاشف قارهای گوشتی

برچسب: امیدوارکننده, نویسنده: سپیده رضوانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 1:42

خوب است... پدرم دلواپس آینده برادرم است، اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.برادرم نگران فشار کاری پدرم است، ما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرد اما حتی یکبار هم نشده که با من در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم، اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم، با او به سینما بروم، با هم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.ما از نسل آدم های بلاتکلیف هستیم.از یک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می شود، از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لال مانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی مان بگوییم.تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم. یکدیگر را دوست میداریم اما آنقدر شهامت نداریم که دوست داشتن مان را ابراز کنیم. ما آدم های بیچاره ای هستیم!آنقدر در بیان احساساتمان حقیر و ناچیزیم که صبر میکنیم تا وقتی عزیزی را از دست دادیم، تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.از یک جا به بعد باید پدر به پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد.از یک جا به بعد باید پسر دست

برچسب: نویسنده: سپیده رضوانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 1:42

بگذار در گوشت بگویم می خواهمت!
این خلاصه تمام حرف های عاشقانه دلم است...

برچسب: عاشقانه, نویسنده: سپیده رضوانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 1:42

آسان میمیرند...

بدون سلاح هم میشود
یک زن را کشت...
وقتی برایت میرقصد، یا موهایش را میبافد، یا لباس زیبا میپوشد...
کافیست تحسینش نکنی!
همین!
زن ها آسان میمیرند!

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:17 توسط من|


برچسب: میمیرند, نویسنده: سپیده رضوانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 1:42

امتحان... عجیب ترین معلم دنیا بود، امتحاناتش عجیب تر...امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح می کرد... آن هم نه در کلاس، در خانه... دور از چشم همه!!اولین باری که برگه ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم... نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده اند به جز من... به جز من که از خودم غلط گرفته بودم...من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم... بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره ی بهتری بگیرم...مدت ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید، امتحان که تمام شد، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهره ی هم کلاسی هایم دیدنی بود... آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند... اما این بار فرق داشت... این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند فقط من بیست شدم... چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم... زندگی پر از امتحان است... خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم تا خودمان را فریب بدهیم... تا خودمان را بالاتر از چیزی که

برچسب: نویسنده: سپیده رضوانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 1:42

عاشقتم بی دلیل
عشق که دلیل نمیخواد
عشق بی دلیل عشق واقعیه
عشق یه حس ناب و بی منطق
و
من بی دلیل و منطق عاشقتم...

پی نوشت: عکسامون عالی شده... از دیشب همش دارم نگاهشون میکنم و به این فکر میکنم که چقدر زود گذشت اون روز...

برچسب: نویسنده: سپیده رضوانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 1:42

صفحه بندی